تبليغاتX

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ، وَضاقَتِ الاَْرْضُ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ، واَنْتَ الْمُسْتَعانُ، وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ والرَّخاءِ، اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ، یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ، وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ، یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل، یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرینَ

یاد شقایق
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:38  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 
همه‌ گردانهااين‌ رسم‌ را داشتند. فقط‌ ما نبوديم‌. اصلاً در كل‌ جبهه‌ها، لشكرهاو يگانها اين‌ رسم‌ بود كه‌ شبها قبل‌ از خواب‌، سوره‌ واقعه‌ را دست‌ جمعي‌مي‌خواندند. صفايي‌ هم‌ داشت‌. همه‌ دور تا دور چادر مي‌نشستيم‌ و با هم‌شروع‌ مي‌كرديم‌ به‌ خواندن‌:
«اعوذ و ابالله‌ من‌ الشيطان‌ الرجيم‌... بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌... اذا وقعت‌الواقعه‌... ليس‌ لوقعتها كاذبه‌...» مياندار چادر ما «ابوالفضل‌ نقاد» بود. سوره‌ رامي‌خوانديم‌، تا مي‌رسيديم‌ به‌:
«وحورالعين‌... كامثال‌ اللولؤ المكنون‌...»
ابوالفضل‌ شيطنت‌ مي‌كرد و حورالعين‌ را چند دقيقه‌اي‌ كش‌ مي‌داد و مدام‌با زبان‌ دور لبانش‌ را خيس‌ مي‌كرد و «بَه‌ بَه‌» مي‌گفت‌. همان‌ شد كه‌ تصميم‌گرفتيم‌ كاري‌ كنيم‌ تا اين‌ عادت‌ از سرش‌ بپرد. علت‌ فقط‌ اين‌ نبود. بعضي‌ وقتهابحثهاي‌ كشدار و طولاني‌ ايدئولوژيك‌ او، سر همه‌ را درد مي‌آورد و تانيمه‌هاي‌ شب‌ مزاحم‌ خواب‌ ديگران‌ مي‌شد.
تصميم‌ گرفتيم‌ تا دهان‌ ابوالفضل‌ به‌ صحبت‌ باز مي‌شود، همه‌ با هم‌صلوات‌ بفرستيم‌ و اين‌ كار را كرديم‌. ابوالفضل‌ سلام‌ مي‌كرد، صلوات‌مي‌فرستاديم‌. خداحافظي‌ مي‌كرد، صلوات‌ مي‌فرستاديم‌. خلاصه‌ تا لبانش‌مي‌جنبيد كل‌ جمع‌ صلوات‌ مي‌فرستادند. يك‌ هفته‌اي‌ اين‌ وضع‌ ادامه‌ داشت‌تا اينكه‌ نقاد تسليم‌ شد و گفت‌:
ـ باشه‌... باشه‌... ديگه‌ حورالعين‌ رو كش‌ نمي‌دم‌... چَشم‌... فهميدم‌... ديگه‌بحثهاي‌ طولاني‌ راه‌ نمي‌اندازم‌... باشد ديگه‌ از ساعت‌ 9 شب‌ خاموشي‌ بزنيدمنم‌ ساكت‌ ميشم‌... قبول‌؟
 ابوالفضل‌ يك‌ سال‌ بعد در ماووت‌ عراق‌ جاودانه‌ شد و روحش‌ به‌آسمانها شتافت‌. راستي‌ ابوالفضل‌ نگفتي‌ از حورالعين‌ چه‌ خبر؟ چيزي‌ گيرت‌اومد؟

فرهنگ جبهه

گاز شرم آور

بوی تعفن؛ بوی بد ناشی از کثیف بودن بدن یا لباس به خصوص جوراب و پایی که مدت مدیدی به خاطر دسترسی نداشتن به آب در شرایط خاص منطقه‌ای- مثل خطوط پدافندی که بچه‌ها بیش از یک‌ هفته امکان در آوردن جوراب و نظافت را نداشتند- در پوتین مانده بود. «ضدرتیل» نیز به همین معنا بود؛? ادوکلن سنگر

ساق‌دوش

نیروی حمل مجروح؛ در مکالمات بی‌سیم کد رمز بود برای «داماد خدا» که شهید باشد. گفته می‌شد: ساق دوش‌ها دامادها را ببرند عقب. کنایه از این که مسئولان حمل شهدا و مجروحان، آن‌ها را از منطقه دور کنند و به جای امن ببرند.

عشق حوری

کشته و مرده شهادت بودن؛ دیوانه رفتن به عملیات و پیوستن به دوست؛ کسی که سر از پا نمی‌شناخت و همه کارهایش گواهی می‌داد که اهل این دنیا نیست و دیر یا زود رفتنی است و طاقت ماندن و جنبه جدایی را ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:56  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 
در اول انقلاب خانه یک سرهنگ ساواک در جریان زد و خوردهای خیابانی تهران به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف یک تونل زیرزمینی شدند که در آن، سلول های متعدد و وسایل شکنجه و مقداری استخوان های پوسیده انسان دیده می شد.
این خانه که مردم به آن »خانه وحشت« نام داده اند، در خیابان بهار، خیابان »جهان« قرار داشت.
این خانه مدتی نیز در اختیار اداره ای از »ساواک« بود که بسیاری ]از دستگیر شدگان [در آنجا بازجویی شده اند.
شاهدان عینی به خبرنگار کیهان گفتند؛ هنگامی که وارد خانه شدیم ابتدا فکر می کردیم که یک محل مسکونی است، ولی با کمال تعجب متوجه شدیم که این خانه به یک شکنجه گاه بیشتر شبیه است. به اتفاق عده ای از مردم که به داخل خانه هجوم آورده بودند، شروع به بازرسی این محل کردیم و به یک زیر زمین که توسط تونل بزرگی به خانه دیگری در فاصله تقریبی 150 متر راه داشت، رسیدیم. در این تونل انواع وسایل شکنجه دیده می شد بعضی از این وسائل شکنجه هنوز خون آلود بود و معلوم بود که به تازگی مورد استفاده قرارگرفته است. در گوشه دیگر این تونل مقدار زیادی لباس های زیر زنانه و مردانه که مملو از خون بود روی هم انباشته شده بود و چند تکه از استخوان های قسمت مختلف بدن دیده می شد. در این تونل سلول های کوچکی دیده می شد که متهمان فقط می توانسته اند در آن بایستند. تونل آنقدر تاریک بود که نور چراغ قوه های قوی نمی توانست آن را روشن کند. از تصویر پوسترهای ناخن های لاک زده زنان و دخترانی که شکنجه شده بودند به دیوار اتاق ها نصب شده بود و تصویر های دیگری هم بود که چند نفر را در حال شکنجه شدن نشان می داد. این تصاویر ظاهراً برای شکنجه روانی به کار می رفته است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:54  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 
 
در عمليات والفجر هشت خبر آوردند مجروح شده. با «على ميرايى » قرار گذاشتيم كه به عيادت او برويم. وقتى به بيمارستان رسيديم ديديم سخت مجروح است. كتف و دست راستش خرد شده، كليه اش هم آسيب ديده بود.
پرسيدم: «حاجى حالت چطور است» در حاليكه با سختى حرف مى زد، گفت: «خوبم الحمدلله. » ديدم قسمتى از لبش بريده و خون مى آيد. پرسيدم: «حاجى ! لبت هم تركش خورده » گفت: «نه» در همين موقع چهره او در هم شد و اخمهايش توى هم رفت. دستهايش را مشت كرده و لبانش را گاز گرفت. دندانش درست در همان نقطه لبش كه پاره شده بود فرو رفت. درد به سراغش آمده بود. در حاليكه از درد به خود مى پيچيد كوچكترين حرفى نمى زد و حتى آهسته هم ناله نمى كرد، وقتى اين صحنه را ديدم نتوانستم خودم را كنترل كنم. گفتم: «با خودت اين رفتار را نكن حاجى ! يك دادى، هوارى، فريادى چيزى. چرا اين جور مى كنى »! صبر كرد تا درد آرام شد. دوباره لبخند هميشگى روى لب مجروحش نشست. گفت: «مى خواهم حسرت يك آخ را هم به دل دشمن بگذارم.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:49  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 

یکی‌ از سخت‌ترین‌ موقعیتها برایم‌، آنجا بود که‌دخترم‌ را که‌ تازه‌ وارد سیزده‌ سالگی‌ شده‌ بود، به‌ زندان‌آوردند.
آن‌ شب‌، از ساعت‌ 12 صدای‌ جیغ‌ و فریاد او را که‌شکنجه‌ می‌شد شنیدم‌. فقط‌ فردیادهایش‌ را می‌شنیدم‌و نمی‌دانستم‌ چه‌ می‌کشد. نمی‌دانستم‌ چکار کنم‌.همدمی‌ جز گریه‌ نداشتم‌. فکر کنم‌ ساعت‌ چهار صبح‌بود که‌ سر و صدایی‌ در بند زندان‌ آمد. از سوراخ‌ روی‌ درسلول‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ دو تا سرباز زیر بغل‌ دخترم‌ راگرفته‌اند و او را کشان‌ کشان‌ آوردند انداختند وسط‌ راهرو،و با سطل‌ رویش‌ آب‌ ریختند که‌ به‌ هوش‌ بیاید. با دیدن‌این‌ صحنه‌ دیگر طاقتم‌ تمام‌ شد. دیوانه‌وار با مشت‌ به‌در کوبیدم‌ و فریاد زدم‌. گفتم‌ که‌ در را باز کنید تا ببینم‌بچه‌ام‌ چه‌ شده‌.
مرحوم‌ آیت‌الله «ربانی‌ املشی‌» که‌ در یکی‌ دیگر ازسلولها بود، با صوت‌ زیبا شروع‌ کرد به‌ خواندن‌ قرآن‌ تارسید به‌ آیة‌ «استعینوا بالصبر و الصلوة‌» کمی‌ آرام‌گرفتم‌، ساکت‌ شدم‌ و سر جایم‌ نشستم‌. بعد از چنددقیقه‌ بلند شدم‌ تا دوباره‌ به‌ دختر کوچولویم‌ که‌ زیرضربات‌ و شکنجه‌های‌ وحشیانه‌ دژخیمان‌ شاه‌ له‌ شده‌بود، نگاهی‌ بیندازم‌. یک‌ پتوی‌ سربازی‌ آوردند، او راانداختند توی‌ آن‌ و بردند. با دیدن‌ این‌ صحنه‌ احساس‌کردم‌ دخترم‌ مرده‌ است‌. خوشحال‌ شدم‌. خدا را شکرکردم‌ از اینکه‌ از شر ساواکیها و شکنجه‌های‌ کثیفشان‌راحت‌ شده‌ است‌.
حدود شانزده‌ روز از آخرین‌ دیدار من‌ و دخترم‌می‌گذشت‌؛ خیالم‌ راحت‌ بود که‌ او مرده‌ و دیگر شکنجه‌نمی‌شود. ولی‌ آن‌ شب‌، درِ سلول‌ را باز کردند و در کمال‌تعجب‌ دیدم‌ که‌ دخترم‌ را به‌ داخل‌ سلول‌ انداختند و در رابستند. او گفت‌ که‌ در طی‌ این‌ مدت‌، در بیمارستان‌شهربانی‌ (در خیابان‌ بهار) بستری‌ بوده‌ است‌. او را درآغوش‌ گرفتم‌ و شروع‌ کردم‌ به‌ نوازشش‌. مچ‌ دستهایش‌را که‌ لمس‌ کردم‌، گریه‌ام‌ گرفت‌. زخم‌ بدی‌ به‌ چشم‌می‌خورد، او را با دستبند، محکم‌ به‌ تخت‌ بسته‌ بودند.
هیچ‌ جای‌ سالمی‌ در بدنم‌ نمانده‌ بود که‌ ازشکنجه‌های‌ آنان‌ در امان‌ باشد. دستهایم‌ تا آرنج‌، پشت‌گوشها و ... پر بود از آثار سوختگی‌ و زخم‌. در اتاق‌شکنجه‌، دژخیمان‌ شاه‌ سیگارهایشان‌ را روی‌ بدن‌ من‌خاموش‌ می‌کردند. حتی‌ یک‌ بار هم‌ یکی‌ از آنها چیزی‌مثل‌ انبردست‌ انداخت‌ زیر ناخن‌ پایم‌، آن‌ را گرفت‌ واین‌ور و آن‌ور کرد بعد کشید. دردِ خیلی‌ عجیبی‌ داشت‌.اصلاً قابل‌ تعریف‌ نیست‌. حالا که‌ حدود سی‌ سال‌ از آن‌روز می‌گذرد، این‌ انگشت‌ پایم‌ هنوز عفونت‌ دارد و چرک‌می‌کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:33  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 
 
بسم الله الرحمن الرحيم




پسرم! خود را به فطرت الله تخمير شده درياب و از گرداب ضلالت و امواج سهمگين خودبينى و خودخواهى نجات ده و به سفينه نوح كه پرتو ولايت الله است ركوب كن كه " من ركبها تجى و من تخلف عنها هلك" .

فرزندم! كوشش كن كه در صراط مستقيم كه كه صراط است، ولو لنگان لنگان حركت كنى و حركات، سكنات قلبى و قالبى را رنگ معنويت و الوهيت دهى و خدمت‏به خلق را براى آنكه خلق خدا هستند بنمايى. انبياء عظام و اولياء خاص خدا در عين حال كه مشابه ديگران اشتغال به كارها داشته‏اند، هيچ گاه در دنيا وارد نبوده‏اند چون اشتغالشان بالحق و للحق بوده، در عين حال از رسول ختمى [مرتبت] - صلى الله عليه و آله و سلم - روايت‏شده كه فرموده است: ["انه] ليغان على قلبى و انى لاستغفرالله فى كل يوم سبعين مرة" شايد رويت‏حق در كثرت را، كدورت حساب مى‏فرمود.

پسرم! خود را مهيا كن كه پس از من بر تو جفاها رود و نگرانيها كه از من دارند به حساب تو گذارند. اگر حساب خود را با خداى خود صاف كنى و پناه به ذكر الله برى، هراسى از خلق به خود راه مده كه حساب خلق زودگذر است و آنچه ازلى است، حساب در پيشگاه حق است.

فرزندم! پس از من ممكن است پيشنهاد خدمتى بر تو شود، در صورتى كه قصدت خدمت‏به جمهورى اسلامى و اسلام عزيز است، رد مكن و اگر خداى نخواسته براى هواهاى نفسانى و ارضاى شهوات است، از آن اجتناب كن كه مقامات دنيوى ارزش آن ندارد كه خود را در راه آنها تباه كنى.

بارالها! احمد و تبارش و متعلقاتش را - كه ازبندگان تو و تبار رسول اكرمند - اينان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرما و دست‏شيطان رجيم را از آسيب به آنها كوتاه فرما.

خداوندا! ما ضعيف و ناتوانيم و عقب افتاده از قافله سالكان، تو خود از ما دستگيرى فرما.

ربنا عاملنا بفضلك و لا تعاملنا بعدلك

والسلام على عباد الله الصالحين

23 ربيع‏الاول 1405 - 25 آذر 1363

روح الله الموسوى الخمينى

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:36  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 

 

کودک  وعاشورا by M O U S A V I.

 

 

درس آزادى به دنيا داد رفتار حسين

بذر همت در جهان افشاند، افكار حسين

گر ندارى دين به عالم،لااقل آزاده باش‏

اين كلام نغز مى ‏باشد ز گفتار حسين

مرگ با عزت زعيش در مذلت بهتر است‏

نغمه‏ اى مى‏ باشد از لعل دربار حسين

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:55  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 

 

بهش گفت «پاشو حميدآقا. پاشو. الان وقت نشستن نيست.»

بى سيم چيش گفت «راستش حميدآقا توى كمرش تير خورده. اگه اجازه بدين استراحت كنه.»

آقامهدى خنده اى كرد و رو به حميد گفت «دو تا گروهان بايد الحاق بشن. بايد عراقى ها رو بِكِشن پايين. مى تونى راه برى؟»

حميد گفت «آره.»

گفت «پس يا على.»

 

هر سه تاشان فرمانده لشكر بودند; مهدى باكرى، مهدى زين الدين و اسدى. مى خواستيم نماز جماعت بخوانيم. همه اصرار مى كردند يكى از اين سه تا جلو بايستند. خودشان از زيرش در مى رفتند. اين به آن حواله مى كرد، آن يكى به اين. بالاخره زور دو تا مهدى ها بيشتر شد، اسدى را فرستادند جلو.

بعد از نماز شام خورديم. غذا را خودشان سه تايى براى بچه ها مى آوردند. نان و ماست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:47  توسط جانبازشیمیایی گناه  | 
Type Writer Status Bar
#FFFFFF